تبليغاتX
... تموم حرف دلم خلاصه در یک کلام ...


... تموم حرف دلم خلاصه در یک کلام ...

 

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

آنگاه که حتی گوشهایت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

و آنگاه که تظاهر به دیدن خدا می کنی و بنده خدا را نادیده می گیری

می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی!!!

 

 

اینو گذاشتم واسه روز مبادا...

گذاشتم برای روزی که به من بگه: ما به درد هم نمیخوریم

گذاشتم واسه روزی که رقیبم خوشحال و من خوشحال تر باشم...

شاید اون روز همین فردا باشه...

 

مینوسم واسه شما عاشقا...

واسه شمایی که واقعا عاشقین...

مهم نیست عشقتون بهتون خیانت کرده! مهم اینه که هنوزم دوسش داری!

دوست داشتن مهمه!!!

 

خدایا.............خدایااااااااااااااااااااااااا....

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شـــدم

وقتی که دیگر رفت

من در انتظار آمدنش نشستــــم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتــــــم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شـــــد

من آغاز شدم

وچه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مـــــــــــردن .  

 دکتر شریعتی  

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:59 توسط | |

 

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

 سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم

 چرا در قلب من پاييز طولاني است ,مي دانم روزي با تن خسته و خيس ،

 سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي چشمم فرود مي آيي در ميان

 انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را براي هميشه

 مي بندم تا ديگر دوريت را حس نکنم ,دستانم تشنه ي دستان توست

 شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم بي آنکه

 دغدغه هاي فردا را داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز

 دوستت خواهم داشت شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد.

بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن

روي گونه هاي مي کارم تابداني اي خوبم دوستت دارم ...

نردبان این جهان ما و منی است 

عاقبت این نردبان بشکستنیست

لاجرم هر کس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر باید شکست 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:11 توسط | |

شیطان به سرعت از روی زمین‌ها و سرزمین‌ها می‌گذشت. در عبور از یک بیابان، مردمی را دید که دور چند ستون سنگی گرد آمده‌اند. آنان دامنی از سنگ برچیده بودند و سنگ‌ها را یکایک به سمت آن ستون‌ها پرتاب می‌کردند.

با خود خندید و گفت: «بیهوده‌تر از این کار، هیچ در ذهن ندارم. ادامه دهید. کار بیهوده کردن، سنت من است».

کمی جلوتر رفت و شنید که می‌گویند: این ستونها نماد شیطان است. سنگ پرتاب می‌کنیم تا شیطان را لعنت کرده باشیم. شیطان لحظه‌ای با خود اندیشید و گفت: «ای بی‌خبران. خانه من دلهای شماست. با این ستونهای سنگی چه می‌کنید؟!». صدای قهقهه شیطان فضا را پر کرد.

اما لحظاتی نگذشته بود که دلش گرفت: چرا باید نمادی از من درست کنند و بر آن سنگ زنند؟ گیرم خدای را آنچنان که باید و شاید اطاعت نکرده‌ام. خدا خود سزای من را خواهد داد. اینان را با سرشت و سرنوشت من چه کاری است؟!

فریاد زد: نفرین باد شما را. نفرین باد شما را. نفرین!

نفرینتان می‌کنم: «حال که مرا به نفرت سنگ‌ میزنید، باشد شما را که به سنتی درآیید که همنوع خود را را به جرم دوست داشتن، سنگسار کنید...»

 

گفتگو با شیطان....

مثل هر روز، در نخستین لحظات بامدادی، در هنگام ترک خانه، از جلوی بساط شیطان رد شدم. گفت: محصولی تازه دارم. آرامش بخش دروغگویان! و برگ کاغذی به من داد...

نوشته بود:

«دروغگوها بخشیده خواهند شد...

دروغگو، گاه دروغ می گوید: آنقدر کوچک که فکر نمی کند روزی مجبور شود دروغ های بزرگی در ادامه آن بگوید.

دروغگو، گاه دروغ می گوید: تنها به این دلیل که می خواهد لبخند از لب دیگری محو نشود. هر چند که گاه، مخاطب او روزها و شامها گریه می کند از شنیدن آن دروغ.

دروغگو، گاه دروغ می گوید: نه از خودخواهی. بلکه از عشقی که به دیگری و دیگران دارد. می داند که نهایتاً یکی نابود خواهد شد. دروغ می گوید تا آنکه نابود میشود خودش باشد...

دروغگو گاه دروغ می گوید...

و در پایان نوشته بود: دروغگوها بخشیده خواهند شد...»

 

حرف هایش آرام کننده بود. خاطره تلخ دروغ های پیشین را پاک میکرد. اما کسی در دلم میگفت: حرف هایش را فراموش کن. او شیطان است...

من دور میشدم و جمله های آن برگه را در ذهنم تکرار میکردم...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 9:27 توسط | |